تبليغاتX
شعر و شعور

شعر و شعور

شرح تشرها و شلاق ها ، بر شریان ِ شیارهای شقیقهُ بشکافتهُ شهر


پرید  

پرنده سفیدی که سویه روزهای آسمان آبی ام را به چشمانم نشاند

دل بسته به جلد آن با هزار دانه های قلبم بودم بر بام دلتنگی هایم

ابری وزید

چشمان حسرتم بارانی شد در نخواستن رصد کردن رفتنش

او پر کشید به آشیان خویش   

به شاخه سار دوردست ها  

و من هنوز آواز بهت ماتمی را به جشن نشسته ام با تنهایی در بام زیر ابرهای نگون

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 21:23  توسط آریو  | 



از پا ننشين

 

 

 

از پا ننشين

در اين تابستان ِ خشک،سبزه ها

روزهاست دستان ِالتماس شان را به آسمان

دخيل کرده اند                                                    

شقايق ها دامن ِ قرمز خود را،به سوزاني ِ تجاوز باد،بي پرده مي بینند

 

از پا ننشين

بر اين بيستون تيشه را باز بکوب

روزهاي شيرين به تو لبخند مي زنند

 

حلقه هاي درد ست،معترف به سن ِ درختهاي ستبر

اين گواه را روزگار بر بازوان ِ پيکر ِ قلبشان ، خال کشيده است

 

 نوزادهای رهایی به سینهُ تو چشم بسته اند

از پا ننشين

بر اين سرزمين ِ بوران زده،

گر از گرمی قلب ات فریاد طغیانی سر برکشد

حرارت ِ شمعي ناچيز به گرم کردن بستر کوه پایه های یخی ست، اما

جنین های معصوم ، از درون ِرحيم ِ آينده ، بوسه مي فرستند بر گرمي سينه ات

بند ناف آنها ، بسته در خروش حلقه های قلب توست

هر چند به سینهُ قرشدهُ ناودانهای پس کوچه های وصال ، تگرگ بی امان می تازد

 

من داستان آتش زدن ابهت ِجنگلهاي بي رحم را

به دست جرقه اي بيدار شنيده ام بارها

بر خرفتي ِ خواب زدهُ اين آسمان ، فرياد بزن

پشت بامها تو را مي خوانند

 

از پا ننشين

اين دشت شقايق که در اين خشکسالي به طاعون مبتلاست

محتاج ِ تقطير ِ شبنم ِ گونه هاي توست

نفرت ِ آب هاي چشمهايت را بغضي کن باز بر آن ببار

خيابانهاي اسير ، باران قدم هاي تو را خواب مي بينند

 

اي ملائک خفته در ابرها

کسي نيست بشارت ِ باران را

بر چشمهاي ِ خواهش زدهُ سبزه ها ،که خشک گشتند از نگاه ِ فرو خفته بر آسمان

آدم وار و بی سنجش به زیر درختهای زيتون ، تفسير کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:28  توسط آریو  | 




 با تشکر از سرکار خانم پور رضا زاده


اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

 

                          

شعری از غاده السمان

شاعری توانا از سوریه


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 22:9  توسط آریو  | 

سازی بزن



 

در بلندای شاخساران جفتکانی به هم نغمه می پردازند

پرتوی زمزمهُ خواهش هایی ست که به نوازش ، به هم آواز می کنند

و سرخوش بی خبرتریند انگار از آبی آسمان و کبودی زمین


میخواهم بشکنم این ساز ناکوک قانون را دگر

چنگی تاری عودی باید

سازی بزن

نوای ناله اش را کوک به ابوعطا شاید

آن کفترهای سفیدی که بر گنبدهای سرزمینم فرستادند

جوجه های سیاه ِ نکبت به سینه تخم داشتند

 

کوهها پلک به هم دوخته اند از افتادگی دره ها

سبزه ها قد قامت ایستاده اند در مسیر گلاب پاشی نور ِ خورشید ِ جان افزا

و باد در گذر است

سازی بزن

به همایون کوک کن هوای داغدار ِ طنینش را

چشم تنگی ِ بوته های بیابان ِ مجاور

این چنین سنگ بر چاه پر آب سرزمینم می اندازد به خشک کردن فرهنگ این چشمهُ تمام ناشدنی

به پژمردن نیلوفرهای روییده در جویبارش

و بیدهای مجنون که بالای آن مزار ، سر خمیده به گریه مشغولند

تا مگر سوراخی میان آن سنگهای پدیدار گردد تا تر شدن جنازهُ نیمه جان ِ آن

سازی بزن

هم ردیف گریه بیدها

به دشتی رو

آن سنگ ها تله های خاکند ، گِل می گردند به پالان ِ اشک

سازی بزن به دعای ابرها تا مگر آبی ِ آسمان تر کند آن مزار را

تا عطر فرهنگ برخروشد بر حیات ِ شهریاران ِ خانه نشین

بر کبودی  زمین

تا با شنیدن آن شمیم پر شورتر بگریند مادران

به گام ماهور رو

تا کرکس ها به شنیدنش از بالای مزار آن چاه سر کج کنند

و صدای کلاغها در میان سازت گم شوند

آه باران ، بزن

سازی بزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 15:34  توسط آریو  | 



یقین دارم

من قد کشیده در سرزمینی ام که سالها دور از مظلومیت ِ مسیح ،

سربالا و سینه ستبر،نیک می زیست

حال خمیدگی او را به شلاق ِ گرده دار ِ نادانی  شکم پارگانی ، بغض کرده ام

که پیکر مطهر ِ درخونش را ، تاب می دهند

در خاک ِ فریب خوردهُ پس کوچه ها به عبرت ِ نافرمایانی از باج گیران ِ ریش تابیده

و آخر بر بلندای کوههای بردگی به صلیب ِ دین ، میخ می کنند

و آقازادگان که تاج ِ خاردار شدهُ او را سر به سر ، قهقهه می کشند در آخر

 

یقین دارم

اینان که مدعی نواختن ِ قانون اند

چه گوش خراش می نوازند این ساز ِ خوش نام را

من داغدار سرزمینی ام ، که قرنها در آگاهی ، جوانی کرده است

و اکنون سلولهایش ، به سرطان ِ جهالت ، زمین گیر گشته اند

 

سندی نیست مدرکی ندارم

تنها بوی تهفن است که از پشت ِ  دشت ِ  نرگسهای سرزمینم می آید

یقین دارم که در گورهای دسته جمعی ،

نوزادهای آزادی را ضبح کرده اند در دوردست ِ کویری ناشناس

روزی ، ماهواره های هوافضا

بر چشمهای دوخته شده بر شکوه ِ ستونهای مرمری کلیساها و مساجد

پنهانی آنجا را آشکار خواهد کرد

معابدی که در میان ِ زنجیرهای بردگی ِ خود بافته ، امر به رهایی میکنند چشمک زنان

 

غروب گشته

همه رفتند

تنها بغض ِ مادران است که در پشت ِ مریم مقدس ،

روبروی سرزمین مصلوب گشته ام ، شمع می گردانند

سندی نیست مدرکی ندارم

ولی یقین دارم فردا در بی هواسی ِ غاری بی نام ، سرزمینم زنده خواهد شد

یقین دارم یقین دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 15:17  توسط آریو  | 

باد


من ناله هایم را به دشت ، به آسمان ، به خاک
هر جا که پروانه ایی پیله داشت ،

در پیاده روهای سکوت ، راه می بردم
تا که جوی های خیابان در خود
آن همه سرود خوانی را،در مستعصل کوچه ها،بی پاسخ ، نسبت ِ فتنه میدادند، به پتک
من نیز خویش را دگر ، در جلوی درگاه مجلس ، به آتش نخواهم کشید

نه 

می خواهم پرواز پرستوها را از بلندای کوههای شمران به تماشا بنشینم
می خواهم رویش نیلوفرها را بر میانهُ دره های کن ، ذوق کنم
می خواهم لای روبی کنم بغض ِ محرومیت ِ پاهایم را ، پاچه بالا در خزر 
هر چند که سایهُ سفیدی بال کشد بر گریز پایی  موهایم

آه من به انتظار ِ نازل ِ گشتن ِ بادی ، 
تمام سوره های رهایی را جز به جز به ریاضت ، تیشه می زنم در سنگواره های غارهای سرزمینم
تا بادی چنان آید تا ورق برگردد از دست ِ این دستارها دیگر
های اگر باد ، نازل شود 
چه ماجرا ها برملا می گردد از زیر این عباهای روحانی 
چه زنارها رو شود از خرقه های بر باد داده
زلالی ، کابوسی شدست دیگر بر فراز ِ دشت ِ گلهای داوودی
مِه خفت ، خیمه در دادست بر رایحه هاشان

من به این سال ِ نو نیز،

همان جامهُ خونین ِ برادرانم را در تمام جشن های بزک کرده به تن ، خواهم کرد
و به جای پای کوبی و اشک
تیغ های کشیده بر روح ِ رخت ِ خونینشان را ، بر درفشی ، بغض می کنم
تا شاید مظلومیت ِ باز تاب ِ سرخی آن ، چشمان ِ آسمان را به خویش ، جلب کند
و ابرهای تیره را ، از بالای بغض سرزمین کناری زند به هم
به وزیدن بادی ، به باریدن بارانی 
به قدم رنجه کردن ِ رنگین کمانی در آخر 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:18  توسط آریو  | 

سال سکوت

  سالي چنين نو مبارک


سالي نو
سال درو 
سال ِ تخم افشاندن فريب بر جاليزهاي هنوز  
سال ِتبليغ گندم زار پوشالی در بهار  
سال ِِِزلزلهُ پر گرد و خاک ِ دروغ در میان سبزه زار تابستان
سال ِبيرحمي ِ چکمه کوفتن بر برگهاي افتاده و زرد ِ پاييز
سال گرماي خون بر جوخه هاي دار 
در گردنه هاي زمستان

سال نو  
سي سال به روياي تازگي آن اشتياق ، جان فرسود
رخ مي کشد آيا اينبار شکوفه بهار نارنج در هواي رها
کنده هاي پير
تخت ِقدرت خود را بر روي خرفتي ِ روستا نشينان ِ ساده لوح سوار مي کنند

سال ِفريب 
سال باران ِنهيب
به خانه تکاني با کدام شوينده
بغض مادرم را ،ورم هاي از باتوم برماسيده از گلدانها را،تي کشم

سال سکوت
سال نسيم هاي غرور بر آزادي ِ برهوت
امسال به بشارت کاج هاي دربند 
مرغان ِ تيرخورده به منقار 
اقاقي هاي در خاک خفتهُ پرند
ساتور سلاخ ها که در دست ، راسته آزادي گرفته داشتند بي دسته گشت

به اين سال نو آرزو دارم
به وصادت ابرهاي دلتنگ از نظاره اين پرستو کشي
صاعقه ايي فرو آيد بر تخت ِحکومت ِريا ، تا از آن آتشي سازد
تا همراه ِ بغض ِ سي سالهُ سوخته از روي ِ آن بپرم
سال ِ گشتن بدنبال سکهُ طرح  ِ آزادي در پياده رو
سال رجز خواندن در تاريکي پشت بامها

سال ِ کهنه گشته نو
سالي که در کوره ها
انديشه هاي آزادي خواه را به سوختن مي ريختند

سال ندا
سال انقضا نقاب ها
پشت اين صورتک هاي روحاني ، خرناسه ديو ، سيرت داشت
ميان ريش هاي تنيده درهم ،لانه خفاش هاي خون آشام رخ کشيده ست
رنگين کماني شايد
به شفاعت شکوفه هاي بهاري
بعد از اين تگرگ ِ رسوايي

سالي دگر 
نو گشتگي 
جاروکشي بر کهنگي
شهرياران بدنبال لباس عيد در بوتيک ها ،مارک اسارت انديشه خود را فراموش مي کنند
سالي نو چنين مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 10:0  توسط آریو  | 

ااز با ننشين



  از پا ننشين

از پا ننشين
در اين تابستان ِ خشک،سبزه ها
روزهاست دستان ِالتماس شان را به آسمان
دخيل کرده اند  
شقايق ها دامن ِ قرمز خود را،به سوزاني ِ تجاوز باد،بي پرده مي يابند

از پا ننشين
بر اين بيستون تيشه را باز بکوب
روزهاي شيرين به تو لبخند مي زند

حلقه هاي درد ست،معترف به سن ِ درختهاي ستبر
اين گواه راروزگار بر بازوان ِپيکر ِقلبش،خال کشيده است

از پا ننشين
گر از گرمي ِسينه ايي سر کشد ناله ايي،آهي،فرياد ِطغياني
بر اين سرزمين ِ بوران زده،

باشد
هر چند حرارت ِ شمعي ناچيز به گرم کردن 
فرزندان ِ آينده از رحيم ِ بندگي،بوسه مي فرستند براي سينه هاي تو

هر چند به سینه پس کوچه های وصال ، پتک می زنند


من داستان ِ آتش زدن ابهت ِجنگلهاي بي رحم را
به دست جرقه اي بيدار شنيده ام بارها
بر خرفتي ِخواب زدهُ اين آسمان ،فرياد بزن
پشت بامها تو را مي خوانند

از پا ننشين
اين دشت ِ شقايق که در اين خشکسالي به طاعون،مبتلاست
محتاج ِتقطير ِشبنم ِگونه هاي توست
نفرت ِآب هاي چشمهايت را بغضي کن باز بر آن ببار
خيابانهاي اسير ، باران قدم هاي تو را خواب مي بينند


اي ملائک خفته در ابرها 
کسي نيست بشارت ِباران را 
بر چشمهاي ِ خواهش زدهُ سبزه ها ،که خشک گشتنداز نگاه ِ فرو خفته بر آسمان
آدم وار به نرميدگي زيتون،تفسير کند



+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 14:26  توسط آریو  | 

مرثیه ایی برای خواهر محاربی که اخیرا به دار آویختند

مرثيه اي براي اين خواهر کشي


در پشت تابوت تو به زوزه ، گرگ ها بوق مي کشيدند
گويي عروسي مي بردند که بر لباسش کفن دوخته بودند

شبانه هاي اين سرزمين دگر هار گشته  است
به چهرهُ سياهي هايشان ، سرخهُ خون مي مالند
مرگ تو طلوعي بر اين ظلمات بی ستاره گشت

من خون بهاي تو را از گلوي بيضه هاي باد کرده شان پس خواهم گرفت
با راه پيمايي سکوت بغض هايم
من مرثيه مظلوميت ترا به نگاه خيره تاريخ تفسير خواهم کرد
با به باد سپردن قاصدکهاي فريادهايم از بلنداي پشت بامها
مرگ تو ، زندگی ِ فریادهای خفته گشت

من هم محاربم
اگر لرزيدن بیداد ِ برگ از جور باد شرک است
فرمان دهيد 
تمام کاج هاي پياده رو را به دار تبديل کنند
ايران همه محارب است

اگر سر دادن ِ آواز سوزناک مرغ عشق
که جفت بی گناهش را قربانی کردند در پيش چشمانش
محاربه ست
دستور دهيد
تمام حنجرهُ چوب ِ سازهای آزادی را ، جوخه ُ اعدام کنید
 قناری ها همه محارب اند

خواهرم بخواب
آن زمان که ناقرس های بی عدالتی حکم تو را در شهر پیچاند
چشمان خدایان ِ سنگ دلی هم به انزجار باران شد
تو فرزند نسلی بودی که سخت تاوان داد 
زنده زنده در گور اندیشه خرفت اسلامی جان کند
و پر پر کرد رویای آزادی را در بیقوله های تحریم به اسرار حماقتی فاسخ
مرگ تو ، جان دادن حیاتی ست به مشتهای فشرده این نسل 

اگر قلب زمين آبي بود
زمين هم جون آسمان ، باران داشت
اگر در آسمان ، خاک ِ مظلوميت دشتي بود
آسمان هم چون زمين ، باران ِ شقايق مي کاشت

خواهرم
آرام 
بخواب 
ما بیداریم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 16:55  توسط آریو  | 

مرثیه ایی برای برادر کشی

علی و آرش را به دار زدنند


 
آن زمان که جهارپایه را از زیر پایت می کشیدند
به رهایی به کدامین بهشت می اندیشیدی
آن زمان که بازوان نهیفت سست می گشت
آزادی ، برهنه شیون می کشید،
 در زیر سوز دیماه خفقان
آن زمان که طناب دار را به گلویت می کشیدند
خنیاگران زنار زده
تمام کاج های سرما کشیده به گلوی بیداد در خیابان ها بغض می فشردند 
آن زمان که بر رخ لاله های پیاده رو تیغ می زدند و برق
پرستوهای مهاجر در آفاق تپه های رهایی 
 آواز بهار را کوچ می دادند
من اشک سوزان سرزمینم را ،در گوله های ریز برف از بلندای دماوند بر شانه های رمیده ام حس می کنم
سرزمینی که در آن مزد گورکن ، از رویای آزادی بیشتر است
حاشا
سرزمینی که خون فرزندانش را می مکند به رنگ زدن به پهلوهای تاج و تخت ِ بر آن
من بغض و نفرتم را در سکوتی خلاصه می کنم
و آنرا در میان شمشادهای پیاده رو به انتقام می کارم
تا رهگذری همیشگی باشد
مترسکی به ترساندن کلاغهای سفیدنما
حیات ِ آن آهو ژرفناک تر می گردد که خیزران پاهایش به رمیدن تواناتر شود
آری وقتی که شکستند سازها را
آواز گنجشکها از پشت بامها رساتر گشت
باری کنون که علم کردند دارها را
شقایقها هم خار میکشند به فریاد ِ رایحه هاشان در میان گذرگاه ها
برادرانم
آن زمان که آویزان بودید به دار
کبوتران بالی راسخ تر گشودند دسته جمعی به پرواز از فراز کوههای دربند و جوی های ری
برادرانم
آرام بخوابید
ما بیداریم
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:13  توسط آریو  | 

فریاد آشنا

مادرم در سوگ ميهن گر شبی زاری كنم

مهر پاكم را برايت در كجا جاری كنم

من به خاك پاك ميهن مهر مادر ديده ام

پس كنون بايد برای ميهنم كاری كنم

ملك دين و رای و آزادی كنون در بند شد

گر ز خون آزاد بايستی شدن آری كنم

ذره ذره جان من در خاك آن باليده شد

من به شير و خاك خود بايد وفاداری كنم

گر وطن از دست اهريمن چنين ويران شده است

از دد ويرانگرش اعلام بيزاری كنم

گر كه خلقی فارغ از طوفان كنون مست می اند

مردم سرگرم را دعوت به هشياری كنم

اينك ار روشنگران در بند دد جان می دهند

بايد اين روشنگران را روز و شب ياری كنم

گر جهانداری نمك خورد و نمكدان را شكست

من كنون رسوا چنين رسم جهانداری كنم

دين من با شير مادر در تنم ماوا گزيد

بايد اندر راه دين رسم وطنداری كنم

گر ددی با نام دين بر دار زد آيين من

آگه آن دين كشتگان از راه دينداری كنم

كيش من اندر پی آزادی و آگاهی است

پس من فرياد بايد بيش بيداری كنم.

منبع:سایت جرس
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:17  توسط آریو  | 

شنبه 3 بهمن، سالروز تولد 27 سالگی ندا آقا سلطان، نماد آزادی ایران است خواهر شهیدم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 20:46  توسط آریو  | 

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای 

تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند . 

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

و بر حسین می گریند که آزادانه زیست."

Dr.shariati

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 1:34  توسط آریو  | 

و این ماییم

نسلی تنها

در آستانه انتهای فصلی سرد

یلدای فریب بسته می بیند تمام آجیل های خندان خویش را

دیماه است

صحرای سوزان کربلا بر روی توده های سفید برف

رد خونینی را این بار به رایحه شکوفه ها کشیده است

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 16:24  توسط آریو  | 

 

دریا . موج می گیرد آخر

ساحل نخواب

ما شمال ِتمام قطب نماهای ِ نسل سوخته گشته ایم

باشد

باری اگر سوخته ام  ، باخته ام ، روشنی ِِ ماه را

در تاریکی ِ حیات ، به حوضچهُ تماشا نشانده ایم

آری ماییم

شاهدان ِ استوار ِ رنسانس ِ شرق

ماییم

زنده در گورهای خفقان

ماییم

قلم شکسته ها که جوهر ِ بیدادمان را با خون گریهُ محرومیت هایمان ، تر می کنیم

ماییم 

نفس کشیده ها در خاکستر ِ قرن ِ وسطی

 

دریا موج می گیرد آخر

ساحل نخواب

نخ نما گشته است دیگر دستارها

زرد گردیده دیگر تزویر ِ خفته در نیشتر ِ تنید گی ِ ریش ها

عفونت کرده دیگر جای مُهر بر پیشانی ها

 

آه

بهانه است

این شال ِ سبز بر دور ِبغض ِ گردنم

تا مرا شاید رهنمونی باشد بر بطن ِ طبیعت

طبیعتی که در آن تمام رنگها ، زیبایی را آواز می کنند

 

دریا موج می گیرد آخر

ساحل نخواب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:28  توسط آریو  | 

فریدون مشیری

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرمند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال غریب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:24  توسط آریو  | 

خزان بهاریست طلایی

 

خزان ، بهاری ست طلایی

شمشادهای سبز

پونه های زرد

شکوفه های بنفش

همه در هوای بی رنگ تنفس می کنند

 

خزان بهاریست طلایی

من میان زیبا و زیباتر

زیبایی را به رختخواب خود می خوانم

من میان تقوا و عیش

نوش را دستور رقص ِ محرومیتهای خود می دانم

پرستوهای مهاجر شاد برگردید

نارنج ها ، خیز ِ طغیان برداشته اند از شوق دیدار بهار

از جور ِ دیگر بی حد ِ سرما

 

نیلوفر ِ کوههای یخی شاهد بود

که دانه ایی برف

علت بهمن گشت

 

خزان بهاری ست طلایی

دیگر ریشه افکنده اند جوانهُ کاج های سبز

کاج هایی که در سکوتی غرا

ایستادن را در چهار فصل بر چمن زار تقریر می کنند

هر چند رنگ من سبز نیست

من رویاهایم را بر دیوارهای سبز ، بوم نخواهم کرد

حرف من زلالی ست ، مثال آب  

جوهرم ، بیرنگی است

من میان زنده باد و مرده باد

زندگی ِ مرگ را به دار می خواهم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:39  توسط آریو  | 

انجمن زنان مقیم اپسلا(سوئد) حکم اعدام زینب جلالیان را ناعادلانه میداند و آن را محکوم میکند

اعدام یکی از خشنترین چهره‌های قتل دولتی می باشد که توسط حکومتها به نام قانون بر مردم اعمال می شود و سازمانهای بین المللی سالهاست تلاش می کنند تا واژهٔ اعدام را تحت هر نام و لوایی از قوانین حکومتها در اقصی نقاط جهان بزدایند. با کمال تاسف در ایران قتل دولتی حریم بسیار گسترده تری دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:20  توسط آریو  | 

بیش از 200 نفر در تجمعات اعتراضی روز دانشجو دستگیر شدند


عزیزالله رجب زاده، فرمانده نیروی انتظامی تهران از بازداشت 204 نفر در تجمعات اعتراضی روز دانشجو در تهران خبر داده است. او به خبرگزاری دولتی ایرنا گفته است که 165 نفر از این عده مرد و 39 نفر زن هستند. فرمانده نیروی انتظامی تهران در واکنش به گزارش هایی در مورد درگیری نیروهای پلیس و بسیج در چهار راه ولیعصر در روز دوشنبه نیز گفته است این خبر صحت ندارد و نیروهای بسیج در روز 16 آذر ماموریتی نداشتند. فرمانده انتظامی تهران بزرگ گفت : در روزهای آتی هم تا زمانی که در داخل دانشگاه تهران تجمعاتی صورت گيرد، به منظور جلوگيری از کشيده شدن اين تجمعات به خارج از محيط دانشگاه، نيروهای پليس در اطراف دانشگاه تهران مستقر خواهند بود
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:18  توسط آریو  | 

 

 

سال واره ایی که تابستانش خون می ریخت از رگ برگهای درخت های سبز

تابستان که نه ، خزان ِ برگهای هنوز زرد نگشته

کبوتران خود را میان ِ لانه هایشان به آتش می زدنند

از آواز این همه سال ِ دروغ ِ جفتهاشان

واژه ها راست راست تصویرِ خود را دروغ می گفتند به آینه

خیانت :

هجوم ِ سکوت ِ کاج های سبز در پیاده رو

نفاق :

همدردی با شقایق های اسیر در دشت ِ طاعون زده

اغتشاش :

ناله های نکشیده مسیح در هنگام شلاق خوردن از گرده های تیغ دار

آه

در خشکسالی نور است که در زیر ِ مهتاب بر روی خاک ِ پشت بامها ، پونه های جوانه  فریاد می زنند

کبوتران خود را میان لانه هایشان به آتش می زدنند

از میان شعله ها جوجه ایی سر بر نمی کشد این بار ققنوس وار

هر چه می ماند خاکستر است و دود ِ سوختهُ نسلی از زوزهُ کر کنندهُ این بار ِ فریب

در عصر خفقان هزارهُ سوم

مثال سرخپوستان که دود می ساختند به نجات خویش در بلندای تپه های گرفتاری

کبوتران خود را در میان لانه هایشان به آتش می زنند

گرفتار به جنگلی مهلک که در آنجا دریدن خوی پروانگان آن نیز گشته

در آنجا به توهم ِ طهارت ، برگانشان را پیش کش می کنند به پیشگاه مجیز دندانهای گرگان

قناریها ز ترس ، لب می زنند آوازها را به اشارت جفتشان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:57  توسط آریو  | 

وقت آن نیست که این سکوت فریاد شود

به جای بغض ، مشت تیشهُ فرهاد شود

می غلتد برگهای زرد افتادهُ زندان در باد

وقت آن نیست که جرم ناکرده آزاد شود

آن معشوق که سالهاست در حجله منتظرست

وقت آن نیست که زلفش دگر بر باد شود

این بیوه عروس دور افتادهُ شرق

وقت آن نیست سیه ز سر بکند شاد شود

سرکوب جور ریا حکومت فریب

وقت آن نیست این دیر خراب آباد شود

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:19  توسط آریو  | 

افسوس بر بسیج اگر تا سر حد یک حزب سیاسی تنزیل کند

بیانیه شماره ۱۵ میرحسین موسوی به مناسبت سالگرد تاسیس بسیج مستضعفان:

افسوس بر بسیج اگر تا حد یک حزب سیاسی تنزل کند!

میر حسین موسوی به مناسبت فرا رسیدن سی امین سالگرد تاسیس بسیج مستضعفان بیانیه‌ای صادر کرده است. وی در این بیانیه با اشاره به اهداف تاسیس نهاد بسیج مستضعفان، بین عملکرد این نهاد در سال‌های اولیه انقلاب و ماه‌های اخیر مقایسه کرده ودر بخشی از آن آورده است: "بسیجی که امام می‌‌خواست در مقابل ملت قرار نمی‌گرفت، بلکه در کنار مردم و پشت‌سر آنان بود؛ بسیجی که فراتر از جناح‌ها عمل کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر بگیرد؛ بسیجی که از دوستی مردم لذت ببرد؛ بسیجی که به دنبال رفاقت و محبت و یگانگی مردم باشد؛ بسیجی که بدون توجه به اختلافات سلیقه‌ای خود با دیگران حافظ عرض و ناموس‌شان باشد، که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی که حرمت حریم‌های خصوصی مردم راحفظ کند."

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:12  توسط آریو  | 

دکتر پوراندجانی

 
دکتر پوراندرجانی یک روز قبل از مرگش برای استمداد به مجلس رفته بود

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:49  توسط آریو  | 

نامه مهدی خزعلی به احمدی نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:44  توسط آریو  | 

نامه میر حسین موسوی به شورای نگهبان

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:25  توسط آریو  | 

روزی که امیر کبیر گریست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:15  توسط آریو  | 

کودتا چیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:3  توسط آریو  | 

آیا این اعترافات و خود اتهامی در رسانه ملی حکومتی اسلامی و دینی ساختگی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:54  توسط آریو  | 

نامه سرگشاده محسن هاشمی به آقای احمدی نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:47  توسط آریو  | 

آفای رییس جمهور مرا هم زندانی کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:36  توسط آریو  |